تبليغاتX
نوازش خیال

نوازش خیال

من رفتم خداحافظ
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:46 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

 

درون شکم مورچه‌ها و حاصلی از آنچه می‌خورند

دانشمندی پس از مشاهده تغییر رنگ شکم یک مورچه پس از نوشیدن از قطره ای

شیر تصمیم گرفت این پدیده را با استفاده از قطرات رنگی آب قند به آزمایش گذاشته

 و از آن عکاسی کند. به گزارش خبرگزاری مهر، شاید مورچه ها از آنچه می خورند

واقعا آگاهی نداشته باشند اما شکم شفاف آنها می تواند آنچه که خورده شده

 است را به خوبی آشکار کند.

عکاس علمی و دانشمند زیست شناسی به نام "محمد بابو" با توجه به این پدیده

 از مورچه ها در حالی که مشغول نوشیدن قطراتی رنگی از آب قند بودند، عکاسی

 کرده است. وی با چکاندن قطراتی از آب قند در رنگهای مختلف به مورچه ها اجازه

داد تا از این قطرات تغذیه کنند.

به گفته وی برخی از مورچه ها با نوشیدن از رنگهای مختلف رنگهای ترکیبی جدیدی

 را در شکم خود به وجود می آوردند. وی پس از اینکه مشاهده کرد شکم یک مورچه

 پس از نوشیدن از یک قطره شیر به رنگ سفید تغییر کرد متوجه این پدیده طبیعی

 شد و تصمیم گرفت آن را به تصویر بکشاند.

بابو برای اینکه بتواند از قطره ها عکاسی کند آنها را بر روی سطحی پارافینی 

 چکاند  تا شکل اصلی قطرات حفظ شود. این قطرات ترکیبی از آب و قند، رنگهای خوراکی

 آبی، سبز، زرد و قرمز بودند. صف مرتب مورچه های رنگارنگ به دور قطرات آب قند

 رنگی و اشتیاق به رنگهای سبز و زرد در این تصویر به خوبی قابل مشاهده است.

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 18:9 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

 

 عکس   عکسی از زنی که می خواهد از همسر مرده اش باردار شود

فبین ژوستل که اکنون ۳۹ ساله است، ماه هاست
تلاش می کند از شوهر فوت شده خود باردار شود.او قصد دارد با اسپرم منجمد شده شوهرش
که در سال ۲۰۰۸ به خاطر ابتلا به سرطان از دنیا رفت، عمل لقاح را انجام دهد.
همسر وی به دلیل اینکه بیم داشت شیمی درمانی
موجب عقیم شدنش شود، اجازه منجمدسازی اسپرم خود را داد. با این حال، دستگاه قضایی فرانسه
درخواست ژوستل را ابتدا رد کرد، اما دادگاه تجدیدنظر برای رسیدگی به این پرونده در
جریان است.در فرانسه، لقاح مصنوعی پس از مرگ همسر ممنوع است و استفاده از اسپرم منجمد
شده در صورتی مجاز است که شخص اهداکننده آن را تایید کند.
این در حالی است که اندکی پیش در آلمان یک بیوه
۲۹ ساله در نویبراندنبورگ توانست از دادگاه رای بگیرد تا از همسر فوت شده خود بچه دار
شود. در این پرونده این زوج سلول ها را منجمد کرده بودند. پس از تصادف مرگبار شوهر
با موتوسیکلت، بیمارستان در وهله اول از باز پس دادن این سلول ها خودداری کرده بود.

 

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 17:33 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

 عکس   دارویی که خیانت جنسی مردان را لو می دهد !!

 

زنی هندی، داروی عجیبی را کشف کرده است که خیانت مردان را بر ملا می کند . این دارو مجموعه ای از روغنهای مختلف گیاهی خوشبوئی است که تنها چکاندن یک قطره از آن در یک فنجان قهوه برای زوجین ، بوئی از آن متصاعد می گردد که شبیه به بوی بخور است و تا ۴۸ ساعت ماندگار خواهد بود.
این زن که نامش شانکیتا بالاول است در باره مکانیسم این دارو می‌گوید شیوه عمل این دارو به این نحو است که خیانت همسر منجر به کاهش تعداد اسپرمها در وی می گردد که این امر به نوبه خود باعث ایجاد یک سری واکنشهای بیولوژیکی در جسم مرد می گردد که تحت شرایط این کاهش اسپرمها در مرد، این دارو شروع به فعالیت نموده و رایحه خاصی را از خود متصاعد می کند.

جالب توجه است که شرکت مالک انحصاری این دارو در حال کار بر روی تولید نسخه زنانه این دارو نیز هست تا مردان نیز بتوانند تا از داروهایی مشابه استفاده کنند.

 

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 12:28 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

سلام

بهتر اول خودتو معرفی کنی

نه اینکه در پوست یه ناشناس حرف بزنی

شجاع باش

واینکه بدون اینکه بدونی موضوع چی قضاوت عجولانه نکنی

من که از حرفت سردر نیاوردم عزیزم

واینکه :

در میان هر سیب دانه ها محدود است
در دل هر دانه سیبها نامحدود
چیستان نیست!
دانه ای باش
نه سیب!

من که هنوز نشناختمت زیباجون

اگه حرفی داری واضح بگو

حداقل بدونم خواستت چیه شاید تونستم کمکت کنم عزیزم

 

نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 14:56 توسط ♥ نوازش خیال ♥

نمیدونم چراحس مادربودن،توی هرشرایطی ونسبت به هرکسی خانومهارو

 رهانمیکنه!!!!!!نسبت به فرزندکه جای خوددارد!

نسبت به پدروبرادروهمسرهم این احساس دست ازسرمابرنمی داره!

البته میزان غلظت این حس دروجودخانومهامتفاوته!

باورکنیدتقصیرمانیست!همش تقصیراین حسه که باعث میشه همش نگران

باشیم ومدام سعی کنیم ازخودمون مایه بذاریم واسه راحتی دیگران!

البته اگه به آقایون گرامی برنخوره بایدبگم یه جورایی اونهاهم مقصرهستن.

اینکه علیرغم تمام حس مالکیت و ابهتی که برای خودشون قائل میشن،

بازهم ته دلشون ازاینکه مابهشون برسیم وهمیشه همه چیزبرای

آرامش اونهامهیاباشه،بسیارراضی هستن!!

وصدالبته که هیچ وقت این نکته مهم روبه زبان نمی آورند!!

نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت 12:1 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

دوقطره آب اگرکنارهم قراربگیرندچه می کنند؟

- آنهاتصویرقطره دیگررادرخوددیده وبه هم می پیوندندویک قطره بزرگترتشکیل می دهند.

اگردوقطعه سنگ به هم نزدیک شوندچه می شود؟

- شایدآنهاتصویرسنگ دیگرراتاحدودی درخودببینند،اماهرگزباهم یکی نمی شوند.

هرچه سخت تروقالبی ترباشید،فهم دیگران برایتان مشکل تر ودرنتیجه

احتمال بزرگترشدنتان نیزکاهش می یابد.

اگرسنگی ازکوه سرازیرشودوبه مانعی برخوردکندچه می کند؟

١- اگرمانع کوچک باشدازروی آن عبورمی کند.

٢- اگرمتوسط باشدآنرادرهم می شکند.

٣- اگربزرگترباشد،پشت آن می ایستدتاتقدیربعدی چه باشد.

اماآب چه می کند:

ابتداسعی میکندمانع راباخودهمراه کند.اگرنتوانست آنگاه بدون دردسربه دنبال فرارازکوچکترین روزنه

 میگرددواگرنتوانست صبرمیکندتابه اندازه کافی قوی شود،آنگاه یاازروی مانع عبورمیکند

ویامانع رادرهم می شکند.

آب درعین نرمی ولطافت درمقایسه باسنگ به مراتب سرسخت ترودررسیدن به

هدف خودلجوج ترومصمم تراست.سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستدولی

آب راه خود را به سمت دریا می یابد.درزندگی بایدمعنای واقعی سرسختی

واستواری ومصمم بودن رادردل نرمی وگذشت جستجوکرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی.گاهی نگاهت رابه سمت دیگران بدوز.

صبوربایدبوداماهمیشه مصمم.

 

 

نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت 10:48 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

یادم باشدحرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزاردهدکسی را

یادم باشدکه روز و روزگارخوش است

وتنهادل مادل نیست.

یادم باشدبایددربرابرفریادها سکوت کنم وبرای سیاهی ها نوربپاشم.

یادم باشدازچشمه،درس خروش بگیرم وازآسمان،درس پاک زیستن.

یادم باشدکه سنگ،خیلی تنهاست.

نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 13:22 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

این پست رابرای تومی نویسم.

برای توکه لحظه لحظه های زندگی من،درتوخلاصه میشود.

برای توکه انگاروجودم درتوذوب شده است.برای توکه چشمهایم،

انگارچیزی بجزتونمی بیند.

 همه جاتصویرتوست.همه جاچشمهای مهربان ولبخندپرمحبتت

درمقابل چشمان من است.

برای تومی نوسیم که بدانی دوستت دارم.همیشه وهمه جا.هرروزبیشترازروزقبل.

برای تومی نویسم که بدانی درمقابل تمام محبتت،درمقابل تمام

صبوری ات همیشه کم آورده ام.

برای تومی نویسم که بدانی بندبند وجودمن-هرجاکه باشم-باتوپیوندخورده است.

برای تومی نویسم که مهربانی ات بی انتهاست و من

چقدربانگاه پرمهرت اوج می گیرم.

این روزهاعاشق ترازهمیشه ام.

این روزهابیشترازهمیشه دوستت دارم.این روزهابیشتردلتنگت

 میشوم.چرایش رانمیدانم امااین روزهاعجیب دلتنگت میشوم.

این روزهاعجیب دوستت دارم.

واین روزهاباتمام وجودم به داشتنت،به بودنت،به دوست داشتنت افتخارمیکنم.

میدانم که می دانی.

نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 13:20 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |


? 65 = 64

شاید باور کردنش سخت باشه ولی طبق
 
 استدلالی که در این تصویر متحرک

توسط چینی ها بیان شده شصت و چهار مساویست با
 
شصت و پنج !!!

 

 


نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 21:38 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

                                                 

نوشته شده در شنبه 16 بهمن1389ساعت 21:16 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

                           

کاشکی واتو واتو یه سری هم به ایران میزد                           

                              

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 23:10 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

آســمان را کــه مـینــگرم عطـــر خـیــالــت مجــالم نمـیدهــد...

دوبــاره از نـو بــازمـیگــردم بــه ســر سطـــر ...

آنــجـا کـه نــام زیــبــای تــو نـگاشتــه شــده است...

آنـجــا که نــام مــن آغاز میشـود...

آن لـحـظه کـه عـشـق مــی رویــد

و مــن در هـوایــش نــفس میـکشــم...


فــانــوس ستــاره هــا را خـامــوش مــیـکنـم


و چهـــره ی مـهتــاب را در پشــت ابــرها پـنهــان میکنـم ...

تــا دستــانــم در دست هــای گــرم تـو جــای دارد

چــشم هــایم را بــر روی هــر آنـچه دیــدنـیـست مــیـبـندم...

تـصنـیـف عــشق را بــرایــت زمــزمه میــکنــم.

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 23:8 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |


اگر بیشتر دقت كنید، متوجه می شوید، دریاچه ای در كار نیست و این تنها یك دیوار كوتاه با نمای سیمانی سفید رنگ است كه در دور یك باغ كشیده شده است.
نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 22:41 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

مارهای پرنده ای که می توانند تا مسافت ۲۴ متر در هوا پرواز کنند.

مهر: وحشتناک ترین کابوس افردی که فوبیای مار دارند توسط دانشمندان کشف شد: مارهای پرنده ای که می توانند تا مسافت ۲۴ متر در هوا پرواز کنند.

این مارهای آکروبات باز درختی که از خانواده “کریسوفیلی” به شمار می روند در زیستگاه های خود در جنوب و جنوب شرق آسیا از نوعی پرواز مشهور به “گلایدینگ” یا شناور شدن در هوا برای حرکت از یک درخت به درختی دیگر استفاده می کنند. دانشمندان به تازگی موفق شده اند این رفتار تا اندازه ای بعید و غیر ممکن را در این مارها توضیح دهند.

به گفته محققان موسسه تکنولوژی ویرجینیا، این مار قدرت غلبه بر نیروی گرانش را ندارد و یا کار خارق العاده ای انجام نمی دهد، تنها شدت نیروهای این جاندار است که موجب شگفتی می شود. با توجه به اینکه این جاندار یک مار است و شکل خاص بدن آن بیشتر به یک لبه تیز شباهت دارد تا یک بال، هرگز انتظار چنین نمایش آیرودینامیک خارق العاده ای از این جاندار نمی رفت.

محققان به منظور بررسی و ثبت جزئی ترین حرکات این جاندار، آن را از برجی به ارتفاع ۱۵ متر به پایین پرتاب کردند و سپس مدل ریاضی را برای شرح چگونگی استفاده مار از شیوه گلایدینگ برای پرواز در چنین مسافت طولانی ارائه کردند.

نتایج این آزمایش و مدل سازی نشان داد مارها برای این پرواز نسبتا طولانی، از ترکیبی از ساختار مسطح و متقاطع بدنشان با زاویه ای که در هنگام پرواز به بدن خود می دهند به زاویه حمله شهرت دارد، استفاده می کنند. برای آغاز پرواز از روی شاخه یک درخت، این مارها بخش جلویی بدن خود را به پایین انداخته و پیش از پریدن و شتاب دادن به سمت جلو، شکلی J مانند به بدن خود می دهند این حرکت باعث می شود مار در هوا پرتاب شود.

با این حال این مارهای پرنده هرگز به وضعیت پرواز ثابتی نخواهند رسید زیرا نیروهای به وجود آمده توسط بدن مواج جاندار دقیقا با نیروهایی که بدن مار را به سمت پایین می کشند در تعامل بوده و در نتیجه مار به تدریج به سمت زمین سوق داده می شود. شاید به دلیل اینکه نیروهای بالابرنده قوی تر از نیرویی است که وزن جاندار وارد می آورد، جاندار مدتی به سمت بالا کشیده شود اما این یک اثر موقتی است و به تدریج مار به سمت زمین سقوط می کند.

بر اساس گزارش دیسکاوری، مدل جدید در اصل می تواند شیوه های پرواز گلایدینگ را در بسیاری از گونه های زیستی از قبیل قورباغه ها، مارمولکها، مورچه ها و مارها تشریح کند. همچنین نتایج این تحقیقات در آینده ای نه چندان دور می تواند منجر به ابداع میکروماشینهای شود که بدون نیاز به مصرف انرژی و حضور خلبان می توانند به صورت خودکار و با تقلید از شیوه پرواز جانداران مسافتهای طولانی را پرواز کنند.

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 22:39 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |





نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 19:53 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 19:47 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

تو مرا میفهمی

من تورا میخواهم

وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تومرا میخوانی

من تورا ناب ترین شعر جهان میدانم

وتوهم میدانی

تا ابد در دل من میمانی

 

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 10:33 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

Gole%20Roze%20 %20%5Btakpic.net%5D%20 1  عکس های زیبا و رویایی از گل رز

 

Gole%20Roze%20 %20%5Btakpic.net%5D%20 asli  عکس های زیبا و رویایی از گل رز

باغ گل

 

 

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 23:12 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

روزی دانه لوبیایی در خاک کاشته شده بود با خود آرزو می کرد:

ای کاش می شد دوباره آفتاب را ببینم.

دانه لوبیا دلش میخواست زودتر از خانه تاریک و نمناک بیرون بیاید

به خاطر همین سعی کرد وپوسته خود را شکافت واز خاک بیرون آمد.

آفتاب دانه لوبیا را که جوانه زده بود  ناز می کرد.

دانه لوبیا از نوازش های آفتاب سبز شد و برگ های زیادی درآورد

 و اینچنین بود که دانه لوبیا تبدیل به یک بوته سبز وقشنگ شد.

 

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 22:59 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند , برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعت ها تماشا کرد , عمرشان کوتاه است.

بس که هر کسی از راه می رسد یا از آنهاسو استفاده می کند

یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد.

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم می دهند !

 

نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت 11:52 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

قسم به عشق و وفای عشق

که من از وادی پر از فریب و هوس گذشته ام وبه آرامش با تو بودن رسیده ام.

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 23:43 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

 

گرچه زندگی با درد وغم همراه است

اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست

اگر دنیای خود را فروریخته یافتی

تکه های سالم را برگیر وبه راه ادامه بده

چون در پایان , آرزوهایت را براورده خواهی یافت

به یاد داشته باش

که در پایان

همین فرازوفرود هاست که یکدیگر را توازن می بخشند

بگذار اشکهایت جاری شوند

بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد

اما تسلیم , هرگز ! هرگز !

وبه یاد آر

که در تو نیروی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را میدهد

حتی آن زمان که

بسیار دور می نمایند !

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 22:32 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

                                         اگرچه دنیا پر از رنج است .....

                             اما

                                 پر از غلبه بر آن رنج ها هم هست!

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 22:33 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

آنگاه که تقدیر واقع نگرد یید , از تدبیر نیز کاری ساخته نیست

 خواستن اگر با تمام وجود وبا بسیج تمام

اندام ونیروهای روح وبا قدرتی که در آن صمیمیت هست تجلی کند ,

اگر همه هستی مان را یک خواهش

 کنیم , یک خواهش مطلق شویم واگر با هجوم وحمله های

صادقانه وسرشار از یقین امید وایمان 

( بخواهیم ) قطعا پاسخ خواهیم گرفت !

نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت 12:15 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

سها دلش گرفته

همون شاگردش که از جون و دل واسش وقت گذاشت

خیلی راحت تراز تصور

دلش رو شکست و بهش توهین کرد

.

.

.

.

یاد معلم خودش افتاد

چقد دوس داشت بود وباهاش درد ودل میکرد

هیچ وقت حتی جرات تصور بی احترامی به او رو نداشت

.

.

.

افسوس که با این برخورد

سها دلش از آدما گرفت

شاید نباید اینقد مهربون باشه

شاید باید تو این دنیای ظلمانی مثل همین آدمای بی احساس و ماشینی رفتار کنه :

نامهربون.......

سنگ دل.......

بی رحم......

و فقط به خودش فکر کنه

دلش به حال دل ساده و مهربونش سوخت

آیا باید به همه خوبیها ومهربونیها شک کنه؟

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 11:57 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

مشخصات كودك به دنيا آمده بسيار طبيعي مي‌‌نمود و اين عجيب بود.ء


رئيس بيمارستان نگاهي به پرونده بيمار انداخت و به پرستار گفت:
ـ چطور اين بيمار را پذيرفتيد.
پرستار با دستپاچگي گفت:
ـ چه‌كار مي‌‌توانستيم بكنيم! زائو درد شديدي داشت و بچه هم سرازير شده بود.
دكتر گفت:
ـ غير ممكنه‌ ـ اين يك معجزه است. حالا مطمئن هستيد كه بچه با شما صحبت كرد؟
ـ بله آقاي دكتر‌ ـ‌ داشتم از ترس مي‌مردم. باور كنيد! اگر مي‌خواهيد، خودتان بياييد تماشا كنيد. قيافه بسيار زيبا و ملوسي دارد. اما با آدم حرف مي‌زند. طوري نگاه مي‌كند كه انگار يك مرد شصت ساله به آدم نگاه مي‌كند.
دكتر پرسيد:
ـ مادرش به او شير مي‌دهد؟
ـ بله آقاي دكتر، ممكن است باور نكنيد. جلوي من يكي از سينه‌هاي مادرش را پس زد و با صداي كلفت و مردانه‌اش گفت:
ـ اين كه شير نداره، اون يكي رو بده!
دكتر لبخندي زد و گفت:
ـ با همين لحن! ـ او كه دختره!
ـ بله، آقاي دكتر، باور كنيد! مثل يك مرد صحبت مي‌كند. اما با هر كسي حرف نمي‌ز‌ند. فقط نگاه مي‌كند. چشمهاي بسيار درشتي دارد. طوري نگاه مي‌كند كه سراپاي آدم به لرزه مي‌افتد. من كه داشتم از وحشت سنكوب مي‌كردم. اگر بخواهم به اتاق مادرش بروم و چيزي بردارم، يا چيزي آنجا بگذارم، قلبم همين‌طور مي‌زند. فكر كنم ضربان قلبم به صد تا برسد.
دكتر، پرونده را ورق زد و به نامه پذيرش نگاهي انداخت. سپس به چهره ترسيده و ملتهب پرستار نگاهي كرد و گفت:
ـ بيمار به اصرار سرايدار پذيرش شده. لطفا‌ً به آقاي مشهدي قاسم بگوييد از دم در بيايد اينجا!
و داخل اتاق شروع به قدم زدن كرد. گوشي تنظيم قلب را برداشت و داخل گوشش گذاشت. كفه آن را به روي مچ دستش گذاشت؛ ضربان قلب خودش را به خوبي مي‌شنيد. تپش آن زياد شده بود: «يعني چطور ممكن است، يك نوزاد 5/3 كيلويي با قد 51 سانت و چشمهاي درشت مشكي و موهاي بلند، بسيار طبيعي به دنيا بيايد و داراي زبان ناطق و ديد وسيع و فهم و شعور باشد. حتما‌ً پدر و مادر اين بچه از اين كوليهاي دوره‌گرد هستند كه سحر و جادو بلد هستند.» در اين افكار بود كه مشهدي قاسم جلوي در ظاهر شد. او هم قيافه‌اي گرفته داشت. قبل از آنكه دكتر از او سؤالي بكند هر دو دستش را مشت كرده بود و به شكمش فشار مي‌آورد. دكتر خطاب به پيرمرد گفت:
ـ چه خبر؟ چرا به شكمت فشار مي‌دهي؟
پيرمرد با التهاب گفت:
ـ چه‌كار كنم آقاي دكتر‌ ـ دل‌پيچه گرفتم. شما نمي‌‌دانيد چطور به آدم نگاه مي‌كند. انگار من پدرش را كشته‌ام. هنوز دو روز نيست اين بچه به دنيا آمده، تمام بيمارستان را به‌هم ريخته. تو را به خدا مرخصشون كنيد برند. اين ديگر چه جور نوزاديه؟ قلبم دارد از شدت ترس مي‌تركد. وقتي من وارد اتاق شدم، آقاي دكتر، نمي‌دانيد با چي روبه‌رو شدم. همين‌طور به من خيره نگاه مي‌كرد؛ از سر تا نوك پاهام. بعد چشمهاي درشتش را رو به مادرش برگرداند، زن بيچاره روي تخت از ترس مچاله شده بود. بعد يك خنده‌اي به او كرد و دوباره به من نگاه كرد و اخم كرد. نزديك بود همان‌جا پس بيفتم؛ زدم به چاك و آمدم تو سالن كه شما خانم نوبخت را به دنبال من فرستاديد. حالم خيلي بده. اجازه بدهيد بيايم تو. همين‌طور دل‌پيچه دارم.
دكتر گفت:
ـ‌ خيلي خوب. مهم نيست. خونسردي خودتان را حفظ كنيد. بياييد بنشينيد؛ فقط به چند سؤال من پاسخ بدهيد!
پيرمرد رفت و روي مبل راحتي ولو شد. رنگ از رويش پريده بود. پرستار همين‌طور هاج و واج به او نگاه مي‌كرد. دكتر به پرستار گفت:
ـ بياييد تو و در را ببنديد!
هميشه در يك چنين موقعيتهايي كه مسئله حادي به وجود مي‌آمد و او جلوي در اتاق دكتر ايستاده بود، دكتر مي‌گفت برود و در را ببندد. ولي امروز قضيه برعكس شده بود. انگار دكتر هم احتياج به همدردي پرستار داشت. دلش نمي‌خواست تنها بنشيند و به حرفهاي اين پيرمرد ترسيده گوش بدهد؛ ترس ناشي از برخورد با اين حقيقت كه نوزاد تازه به دنيا آمده همه‌چي را مي‌داند و با نگاههاي ممتدش دلها را مي‌لرزاند.
از پيرمرد سؤال كرد:
ـ چه وقتي اين خانم به شما مراجعه كرد؟
مي‌دانست كه دارد وقت را مي‌كشد، تا با چنين حقيقتي روبه‌رو نشود. پيرمرد كمي لرزشش آرام گرفت. اما وقتي ليوان آب سرد را از دست پرستار مي‌گرفت هنوز دستش مي‌لرزيد؛ كمي خورد، كمي را روي پايش ريخت و بقيه آب را در ته ليوان گذاشت. ته‌مانده آب را در دهانش فرو برد و گفت:
ـ نصف ‌شب بود؛ حدود ساعت دوازده. ماشين شما هم نبود. اين خانم كه آمد ـ ببخشيد شوهر ايشان كه آمد؛ نگاه كردم ديدم پنجاه را بالا داشت. زنش هم زياد جوان نبود؛ چهل سال را داشت؛ اما، به جان آقاي دكتر خيلي درب و داغون. با يك وانت‌‌بار پيكان آمده بودند. راننده هم آنها را جلوي بيمارستان پياده‌شان كرد و رفت. يك عالم خرت و پرت هم پشت وانت بود. معلوم بود از دهات آمده‌اند. هنوز هم وارد اتاقشان مي‌شويم ـ بلانسبت‌ ـ بوي پشگل گوسفند مي‌دهد. انگار، هر جا بردنشان قبولشان نكردند. مرد بيچاره همچين اين دستهاي مرا گرفته بود و مي‌بوسيد و به سر و ريش كثيفش مي‌زد كه انگاري ما امام‌زاده‌ايم، بلا‌نسبت. گفتم: «بيمارستان تعطيله. كسي نيست. دكتر نداريم!» اصلا‌ً گوششان بدهكار نبود. همين‌طور دست و روي مرا مي‌بوسيد و رها نمي‌كرد. مي‌گفتم:‌ «بابا! من اينجا هيچ‌كاره‌ام. اينجا بيمارستان است. صاحب دارد. رئيس دارد. دكتر دارد.»، اما اصلا‌ً ول‌كن نبود. مي‌گفت: «تو رئيسي، تو آقايي، تو سروري، تو صاحبي»، مي‌گفتم: «مگر ديوانه‌اي!»
با دستش به سرش مي‌زد و مي‌گفت: «ديوانه‌ام؛ بيچاره‌ام؛ بي‌پناهم؛ بي‌گناهم؛ بي‌جاي و مكانم؛ تو آقايي؛ تو سروري؛ تو به من جاي و مكان بده! تو را به جان خانواده‌‌ات. زنم از دستم مي‌رود. تو دستگيري كن!»
آقا! دكتر من چه‌كار مي‌توانستم بكنم. دلم به حالشان سوخت. رفتم اتاق آقاي دكتر كشيك. ايشان خواب بودند. آهسته در زدم. ديدم نيامدند در را باز كنند. يواش در را باز كردم و داخل شدم. خواب خواب بودند. آهسته رفتم جلو. روپوش سفيدشان را هم درآورده بودند و روي صندلي گذاشته بودند. خيلي آرام شانه‌شان را كه رو به من بود و يك پهلو خوابيده بودند تكان دادم. چهره‌‌شان دايم بشاش مي‌شد و اخم مي‌كردند؛ انگاري خواب مي‌ديدند. دوباره تكانشان دادم. يك‌مرتبه، مثل يك آدم مارگزيده، پريدند روي تخت نشستند. دلم برايشان سوخت. چشمشان قرمز شده بود. گفتم:
«نترسيد آقاي دكتر، چيزي نيست! يك زائو آورده‌اند. خيلي بي‌تابي مي‌كند. پذيرش، او را نمي‌پذيرد. مي‌گويند جا نداريم. اين بيچاره پول هم ندارد. ننه‌مرده جلوي در بيمارستان افتاده و ناله مي‌كند.» آقاي دكتر چشمهايش را ماليد و گفت:
ـ وقتي جا نداريم، من چه‌كار كنم. بگو برود بيمارستان ديگر! گفتم: «آقا ما مسئوليم؛ اين زن ممكن است بميرد.» دكتر گفت: «خوب، خلاصه‌اش كن پيرمرد! بعد چه كار كردي؟»
داشتم تعريف مي‌كردم، اما آقاي دكتر زير بار نمي‌رفت. ديدم رفت سمت دستشويي و شروع به شستن دستش كرد. همين‌طور صابون مي‌ماليد و كف مي‌كرد و تو آئينه به چشمهاي قرمزش خيره شده بود. يك‌مرتبه، همين‌طور كه من جلوي آيينه ايستاده بودم و به صورت پف‌كرده آقاي دكتر خيره شده بودم و دلم براي آن زائوي بيچاره شور مي‌‌زد، آقاي دكتر، با همان دستهاي كفي، حوله را از جا حوله‌اي كشيد و بدون اينكه شير آب را ببندد به طرف بيرون دويد و فرياد زد: «مشدقاسم! بگو آن زن كجاست؟»
خدا خيرشان بدهد. پريدند جلوي در. نمي‌دانستند از كجا بايد بروند. يك وقت ديدم دارند مي‌دوند به سمت ويلچر، كه آخر راهرو بود؛ پريدند و دسته‌هاي ويلچر را توي دستشان گرفتند. آقاي دكتر كه دستشان را به هر چيزي نمي‌زنند و هر وقت از اتاق عمل خارج مي‌شوند دو ساعت دستهايشان را كف‌مالي مي‌كنند. من تعجب كردم، كه چطور شد كه ويلچر را خودشان به دستشان گرفتند و به سمت در خروجي دويدند. من هم به دنبالشان. دم در به شوهر بيچاره‌‌شان كه كنار جدول پياده‌رو دو زانو نشسته بود و به آن زن بيچاره كه از درد به خودش مي‌پيچيد، نگاه مي‌كرد، اشاره كرد كه كمك كند و او را داخل ويلچر بنشاند، ما هم كمك كرديم جلوي چرخ ويلچر را گرفتيم كه عقب نرود. آقاي دكتر خودشان بيمار را به داخل اتاق عمل بردند و لباس مخصوص جراحي را پوشيدند و پرستار را صدا زدند. خانم دكتر ايزدخواست را از بخش زنان صدا زدند و اين بيچاره را نجات دادند. حتي من صداي دعوايشان را با خانم پذيرش مي‌شنيدم.
دكتر گفت:
ـ بسيار خوب. همه‌ چي را فهميدم. شما برويد ـ ولي، نه، باشيد! با شما كار دارم.
پيرمرد، سر جايش ميخكوب شد و به دكتر كه مشغول قدم زدن داخل اتاق شد، نگاه كرد. پرستار ايستاده بود و از حركت دكتر تعجب مي‌كرد. دكتر كه رئيس بيمارستان بود و كمي دستش مي‌لرزيد، رو به پرستار كرد و گفت:
ـ خوب حواستان را جمع كنيد! مي‌دانيد كه اگر رسانه‌هاي گروهي بفهمند چه بلوايي درست مي‌كنند! همه عوام مي‌ريزند داخل بيمارستان. اينجا را تبديل به يك امام‌زاده مي‌كنند. اول فكر كنيد بعد به من جواب بدهيد. شما مطمئن هستيد كه اين نوزاد دو روزه به شما نگاه مي‌كند و حرف هم مي‌زند؟ شما هيچ با گوش خودتان حرف زدن او را شنيده‌ايد؟ فكر نمي‌كنيد اشتباه مي‌كنيد؛ مثلاً دچار خيالات و اوهام شده‌ايد؟ و يا اينكه اين صدا را از ضبط صوت و يا نواري چيزي شنيده‌ايد؟
ـ آقاي دكتر! چرا شما خودتان تشريف نمي‌آوريد، همه چي را از نزديك ببينيد! اين بچه چهره‌اي عجيب نوراني دارد. انگار او را داخل يك پارچه حرير پيچيده‌اند. كارهاي عجيبي مي‌كند. با همان دستش كه پلاك به آن وصل است، روپوش مرا كشيد و مثل يك آدم بزرگ به من گفت:
ـ در حالي كه باور نداريد‌ ـ سوار بر ماشينهاي قشنگتان كه مخزنش پر از بنزين است به تفريح مشغول هستيد... ناگهان وعده خدا خواهد رسيد و همه مخازن از هم خواهند پاشيد و در هيچ كاسه‌اي سفالين هيچ آبي نخواهد ماند...
دكتر، باز كمي داخل اتاق قدم زد و به پرستار خيره شد و سپس به حالت تعجب گفت:
ـ باوركردني نيست! من نمي‌توانم اين حرفها را باور كنم. مگر ممكنه! غير ممكنه. تو اين حرفها را با گوش خودت شنيدي؟
ـ بله آقاي دكتر! با همين گوشهاي خودم.
دكتر، رو به پيرمرد كرد كه از ترس روي صندلي مچاله شده بود.
قدري به او خيره شد و سپس گفت:
ـ مشهدي قاسم! يك نوزاد دو روزه مي‌تواند اين همه حرف را سر هم كند؟ تو حرفهاي اين پرستار دروغگو را باور مي‌كني؟
پيرمرد گفت:
ـ خدا به سر شاهده، اگر خودتان هم باشيد باورتان نمي‌شود. اول كه وارد اتاق مي‌شويد به اندازه چند دقيقه به شما خيره نگاه مي‌كند...
و دستش را كاسه كرد و گفت:
ـ انگاري يك همچين چشم دارد. نمي‌توانيد چشم از چشمش برداريد. مثل سحر و جادو شما را ميخكوب مي‌كند. من كه جان بچه‌هام از ترس پاهايم مي‌لرزيد. مي‌خواستم فرار كنم نتوانستم‌ ـ باور كنيد، آقاي دكتر، چيز عجيبي است.
دكتر، نفسي تازه كرد و با لبخندي تمسخر‌آميز گفت:
ـ عجب شما آدمهاي ساده‌اي هستيد. خوراك يك نوزاد به دنيا آمده بعد از خوابيدن، نگاه كردنه ـ به هر چيز تازه‌اي كه جلوي چشمش قرار بگيره خيره نگاه مي‌كند؛ به‌خصوص كه نوزاد باهوشي باشد. اين يك حالت طبيعي است. اما آن صحبتها يك كلكي است كه هر چند يك بار در يك گوشه‌اي از جهان اتفاق مي‌افتد؛ مثل آن زن دهاتي حامله‌اي كه مي‌گفتند از داخل شكمش صداي تلاوت قرآن به گوش مي‌رسد ـ بعدا‌ً ديديد كه با چه ظرافتي داخل رحمش ضبط صوت كار گذاشته بود و به اين وسيله از مردم اخاذي مي‌كرد ـ بگوييد دكتر كشيك و آن خانم بيهوشي بيايند...!
اما بعد كمي فكر كرد و گفت:
ـ نه! صدايش را درنياوريد: «همه مخازن از هم خواهد پاشيد؛»، يعني، قحطي به بار خواهد آمد. اين حرفها مزخرف است. اگر رسانه‌هاي گروهي بفهمند و اين مسايل را منتشر كنند، مردم يكديگر را پاره مي‌كنند. اينجا جنجال مي‌شود. شما با كسي راجع به اين موضوع صحبت نكنيد، تا خودم سر از كار اين موضوع در بياورم. شما خانم پرستار، با من بياييد و شما مشهدي قاسم، از اتاق بيرون نياييد؛ مبادا قيافه شما همه چي را خراب كند.
و بلافاصله با قدمهاي آهسته به طرف اتاق نوزاد رفت. قلبش به شدت مي‌زد، و حس مي‌كرد قدرت راه رفتن ندارد. مجسم مي‌كرد كه چگونه ممكن است با چنين موجودي روبه‌رو شود. وارد آسانسور شد و كليد طبقه چهارم را به آهستگي فشار داد. پرستار رنگ به رو نداشت، اما جرئت نمي‌كرد كه بگويد شما تنها برويد. همين‌طور به چراغ سبز نئون آسانسوري كه طبقات را طي مي‌كرد خيره شده بود. عدد سه، قرمز و پررنگ در وسط آن صفحه سبز رنگ مبدل به عدد چهار شد و دستگاه متوقف گرديد. در آسانسور را به آرامي باز كردند. اول پرستار و سپس دكتر پياده شد؛ اتاق 401، سمت راست راهرو. داخل راهرو خالي بود. كسي از پرستارهاي كشيك نبودند. وحشت سراپاي دكتر را فرا گرفت. حس كرد نمي‌تواند مثل هميشه كه از آسانسور خارج مي‌شد و با قدمهاي محكم داخل سرسرا حركت مي‌كرد، قدم بردارد. كمي جلوتر يك سبد گل گلايل جلوي اتاق 402 واژگون شده بود. جلوتر، در اتاق 401 بسته بود. به عادت هميشه تلنگري به در زد. صداي مردانه‌اي گفت:
ـ بفرماييد تو، آقاي دكتر نجفي!
دكتر شديدا‌ً يكه خورد. لاي در را باز كرد و داخل شد. يك اتاق معمولي دو تخته. با يك تخت خالي. بيمار روي تخت خوابيده بود و كسي همراهش نبود. حتما‌ً همراهش داخل دستشويي بود؛ چون چراغهاي دستشويي و حمام روشن بود. يك‌مرتبه به خاطرش آمد كه كسي او را به نام صدا زد و قبل از آنكه در را باز كند او را ديده بود. به ياد آن كودك ناطق افتاد و به اطرافش خيره شد. ترس مثل خوره به جانش افتاده بود. روي يك تخت كوچك يك نوزاد خوابيده بود. چشمهايش بسته بود و از جايي صدايي نمي‌آمد. خوشحال شد كه پرستار او را گول زده و خواسته با او شوخي كند. به عقب برگشت و پرستار را در چهارچوب در ديد كه هراسان است و دستهايش را روي هم گذاشته، سرش را به حالت كشيده جلو آورده تا داخل اتاق را تماشا كند. دكتر خوشحال بود كه قضيه را كشف كرده و چيز مهمي اتفاق نيفتاده است.
دكتر خواست به آن صدايي كه قبل از ورودش شنيده بود بي‌اعتنا باشد؛ آهسته قدمي دور اتاق زد و نگاهي دوباره به نوزاد انداخت كه دست پلاك‌خورده‌اش از زير ملحفه بيرون بود و پلكهايش روي هم بود.
صورتي سرخ و نوراني داشت با موهاي مشكي و ابروهاي پر. اين كمي غير عادي به نظر مي‌رسيد. نگاهي از روي كنجكاوي به صورت نوزاد انداخت. اما جلوتر نرفت تا به او دستي بزند. مادر بچه خواب بود. دكتر، لبهايش را گزيد و عازم برگشتن شد. خوشحال بود كه اتفاقي نيفتاده است. آمد كه برگردد. آخرين نگاه را به كودك انداخت. ناگهان چشمهاي كودك نيمه باز شد و به او نگاه كرد:
ترس، آن‌چنان به وجودش چيره شد كه ناگهان احساس كرد حالت تهوع دارد. نه مي‌توانست برود و نه مي‌توانست در آنجا بماند. كودك چشم گشود و به او، خيره نگاه كرد. همچون صاعقه‌زده‌اي بر جا ماند. خواست تا نگاه از آن نوزاد بردارد اما حس كرد مثل مجسمه‌اي سنگي بر جا مانده است. نوزاد به چشمهاي او خيره شد. گويي از مسير نگاه او به عمق وجودش پي برده است. پاها و دستهاي دكتر سست شد. رنگ از رويش پريد. سرش به دوران افتاد. قادر نبود روي پا بند شود و يك مرتبه به زمين افتاد. دكتر كشيك و خانم دكتر بيهوشي و چند نفر ديگر به سرعت وارد اتاق نوزاد شدند و دكتر را از روي زمين بلند كردند. دكتر، كبود شده بود. اما هنوز نفس مي‌كشيد. زير بغلش را گرفتند تا او را از اتاق بيرون ببرند، كه نوزاد، در حالي كه پرده اتاق را با دستش مي‌كشيد و آن را پيچ مي‌داد، صدايي از خودش درآورد. گويي پرده است كه صدا را از لابه‌لاي چينهاي خود عبور مي‌دهد و صداي فرياد كسي را داشت كه در كوه فرياد مي‌زند و انعكاس آن از لابه‌لاي چينهاي پرده به گوش مي‌رسيد:
«در حالي كه باور نداريد و به حالت گشت و گذار از خانه‌هايتان خارج مي‌شويد و سوار بر ماشين‌هاي قشنگتان كه پر از بنزين است به تفريح مشغول هستيد و جمعي در خانه‌هايتان به حال استراحت آرميده‌اند و به استخرهاي پر از آبهاي لاجوردي رنگتان نگاه مي‌كنيد و گروهي در بازارها مشغول خريد و فروش هستيد و از شوق اندوخته‌هايتان لذت مي‌بريد... ناگهان وعده خداوند خواهد رسيد و همه مخازن از هم خواهد پاشيد و در هيچ كاسه‌اي سفالين آبي نخواهد ماند... .»1 و نگاهي به جمعيت كرد كه همه هاج و واج به او خيره شده بودند و او انگشت در لابه‌لاي چينهاي پرده داشت.

نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 23:59 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

دمساز-دکتر مریم میرزاخانی، استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، به عنوان یکی از ۱۰ مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد شکن دادند.
SiteRooz.com

مریم میرزاخانی در سال های ۷۳ و ۷۴ ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ی فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت . سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه ی ۱ طلای جهانی را به دست آورد. مریم در دانشگاه شریف در رشته‌ی ریاضی ادامه تحصیل داد.

میرزاخانی با دریافت بورسیه از طرف دانشگاه هاروارد به آنجا رفت و تحصیلاتش را در آنجا ادامه داد. مریم میرزاخانی که تحصیلات کارشناسی‌ارشد و دکتری را در دانشگاه هاروارد پشت سرگذاشت، به همراه ۹ محقق برجسته دیگر چندی پیش در چهارمین نشست۱۰ برلیان، نشریه Popular Science در آمریکا مورد تقدیر قرار گرفت. به نوشته USA TODAY ، این فهرست ۱۰ نفره شامل محققان و نخبگان جوانی است که در حوزه‌های ابتکاری مشغول به فعالیت هستند و با این حال معمولا از چشم عموم پنهان مانده‌اند. این فهرست بر اساس پیشنهاد‌های ارائه شده از سوی سازمان‌های گوناگون، روسای دانشگاه‌ها و ناشران انتشارات علمی برگزیده شده‌اند.


این محققان برجسته جوان در حوزه‌های گوناگونی از گرافیک رایانه‌یی تا ریاضیات و علوم رباتیک، افق‌های تازه‌ای در مرزهای جهان اطراف ما گشوده‌اند که مریم میرزاخانی ریاضیدان ۳۳ ساله ایرانی یکی از آنهاست. میرزاخانی در سال ۱۹۹۹ میلادی موفق به پیدا کردن راه‌حلی برای یک مشکل ریاضی شد که بسیاری را به دام انداخته بود: محاسبه حجم‌های فضایی منحنی هندسی. ریاضیدانان مدت‌های طولانی است که به دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه حجم رمزهای جایگزین فرم‌های هندسی هذلولی بوده‌اند و در این میان مریم میرزاخانی جوان در دانشگاه پرینستون نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را به سوی دست یافتن به راه‌حلی روشن در اختیار داشت: محاسبه عمق حلقه‌های ترسیم شده بر روی سطوح هذلولی.میرزاخانی در تلاش است تا معمای ابعاد گوناگون فرم‌های غیر طبیعی هندسی را حل کند. در صورتی که جهان از قاعده هندسه هذلولی تبعیت کند، ابتکار وی به تعریف شکل و حجم دقیق جهان کمک خواهد کرد. در واقع مشکل این است که برخی از این اشکال هذلولی هم‌چون doughnuts و یا amoebas دارای ظاهری بسیار نافرم هستند که محاسبه حجم آنها را به معمایی جدی برای ریاضیدانان مبدل کرده است. اما میرزاخانی با یافتن راهی جدید در واقع دست به یک ابتکار عمل بزرگ زد و با ترسیم یک سری ازحلقه‌ها بر روی سطح این گونه اشکال پیچیده به محاسبه حجم آنها پرداخت.

جیمز کارلسون از انستیتو ریاضیات کلی (Clay Mathematics Institute) می‌گوید: میرزاخانی در یافتن ارتباطات جدید، عالی است. وی می‌تواند به سرعت از یک مثال ساده به دلیل کاملی از یک نظریه ژرف و عمیق برسد. مریم میرزاخانی از دانش‌آموزان نخبه المپیادی کشور است که در سال ۷۴ در المپیاد جهانی ریاضی علاوه بر دریافت مدال طلا با کسب بالاترین امتیاز به عنوان نفر اول جهان شناخته شده‌است. میرزاخانی دانش‌آموز نخبه ریاضی، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف ادامه داد و از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه ۷۶ است. در این حادثه اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی دانشجویی که از اهواز راهی تهران بود به دره سقوط کرد و طی آن شش تن از دانشجوی نخبه ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی – برنده دو مدال طلای المپیادجهانی – علیرضا سایه‌بان و علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی دانشجوی دانشگاه تهران که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بین‌المللی ریاضی بودند در اوج بالندگی و شکوفایی علمی ناباورانه، جان باختند.

نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 23:53 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

 


چون بیشتر مردم با دست راست کار می کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست میدوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به آسانی بتوانند دکمه های لباس خود را باز کرده یا ببندند. البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چطور؟



چرا با آنکه بیشتر خانم ها مانند آقایان راست دست هستند دکمه لباسشون سمت چپ دوخته شده است؟
برای پاسخ به این پرسش باید عقربه های زمان را به عقب بچرخانیم و به گذشته های دور برویم. یعنی زمانیکه نخستین بار دکمه لباس ساخته شد و این دکمه کالایی لوکس و گرانبها به شمار می رفت و تنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خرید آنرا داشتند. این در حالی بود که زنان اشرافی در آن زمان هیچگاه لباس خود را شخصا به تن نمی کردند بلکه خدمتکاری داشتند که این کار را برایشان انجام می داد.

چون خدمتکار برای بستن یا گشودن دکمه لباس بانوی خود می بایستی مقابل او قرار می گرفت دوزندگان لباس زنانه معمولا دکمه لباس را در سمتی قرار می دادند که خدمتکار بتواند به راحتی با دست راست خود آنها را باز کرده یا ببندد! از این رو دکمه لباس زنان را سمت چپ می دوختند.

هر چند امروزه استفاده از دکمه عمومیت یافته و دیگر از آن خدمتکاران کمر باریک خبری نیست با این حال هنوز هم این اصل به قوت خود باقی مانده و دکمه های لباس های زنانه سمت چپ دوخته می شود.


نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 23:52 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |

                                                  

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در اینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب

کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد

دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را

ای اینه مردم من از حسرت و افسوس

اونیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به اینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

 

نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت 0:23 توسط ♥ نوازش خیال ♥ |


آخرين مطالب
»
» "دنیای عجیب مورچه ها"
» "اسپرم ..."
» "دارویی که خیانت جنسی مردان را لو میدهد!!"
» "این پست مخصوص زیبا خانومه "
» "امان ازدست ما زنها!!! "
» "آرام ولی مصمم"
» " یادم باشد..."
» " بازهم برای تومی نویسم"
» ادعای چدید چینی ها 64=65

Design By : RoozGozar.com